سوپرمن بازمی‌گردد

Jesus! Save us

اسکار در سرزمین عجایب

هشدار

این مطلب در ادامه و پیوند "شیرینی" جشن‌واره‌ی فجر و مراسم اسکار نوشته شده است!

یک نظر شخصی است به این قرار که کاندیدا شدن شهره آغداشلو برای اسکار از برنده‌ شدن اصغر فرهادی برای‌م هیجان بیش‌تری داشت. اولی موفقیت بی‌پشت و پناهی بود و دومی پیروز شدن سیستم و برنامه. اما خب این نظر و علاقه‌ی شخصی‌ست و قرار نیست به آحاد ملت تزریق یا حقنه بشود.

دومین چیز مربوط می‌شود به چند برگ نوشته که دست خط اصغر فرهادی است و مربوط می‌شود به ده‌پانزده سال پیش؛ یک فیلم‌نامه برای یک سریال احتمالن درجه سه تلویزیونی. از آن‌هایی که معمولن توسط مراکز استان‌ها تولید می‌شوند. اصغر فرهادی از چنین جایی آغاز کرد و بعدتر سریال‌هایی مثل فرج و فرخ را ساخت و بعدتر فیلم‌های سینمایی تا این آخری.

البته این نوشته قرار نیست از آن دست نوشته‌های افشاگرانه باشد که فکر می‌کنند آدم‌ها باید از زمان طفولیت نابغه باشند و شاه‌کار خلق بکنند و اگر کسی مسیر را از پله‌ی زیر صفر شروع کرده، پس بدبخت و بی‌چاره و بی‌استعداد است. اتفاقن این شکل از پیش‌رفت که زمانی نمادش علی دایی بود و حالا لابد اصغر فرهادی‌ست، در جامعه‌ی جهان‌ سومی، محل تعجب و شگفتی‌ست؛ که چه‌طور می‌شود وسط بی‌ثباتی و پادرهوایی، با برنامه جلو رفت و بدون جهش‌های ناگهانی موفق شد.

این هم نکته‌ی جالبی‌ست؛ چند سال پیش، پیش‌تر از هم‌کاری فرهادی با کیمیایی در فیلم "محاکمه در خیابان"، کیمیایی سردم‌دار این شایعه بود که دم اصغر به دست‌گاه اطلاعات وصل است. با این روایت نشئه و هپروتی که: من از آمریکا برمی‌گشتم و برای کنسرت‌های گوگوش ازم بازجویی می‌شد و آن‌جا- واقعن دقیقن کجا؟- فرهادی را هم دیدیم که دیگران را بازجویی می‌کرد!

تم بازجویی بعدها توسط یکی از جاسوئیچی‌های کیمیایی- فردی موسوم امیر. قاف- به فیلم‌های فرهادی و به خصوص این آخری سنجاق شد و بعدتر جاسوئیچی امیر.قاف - فردی موسوم به امیرحسین. جیم- این تم را به کل فیلم‌های فرهادی و به خود فرهادی و به خاندان فرهادی و به کشته‌مرده‌های فرهادی شیاف کرد.

البته من به عنوان مخاطب از کل این کارنامه‌ی فراوان، فقط "چهارشنبه‌سوری" را دوست دارم و چند اپیزود از سریال "داستان یک شهر"(دو).

"داستان یک شهر" البته یک شماره‌ی یک هم داشت. جایی که شخصیتی به نام "رفیع" که گزارش‌ساز تلویزیونی بود در یکی از قسمت‌های سریال به جشن‌واره‌های خارجی و جوایز و کارگردان‌های ایرانی که جایزه گرفته‌اند، فحش می‌داد و همه‌شان را به تجارت با بدبختی‌های مردم و کشور متهم می‌کرد. "رفیع" شخصیت مثبت آن سریال بود که کاراکتر قهرمان و دل‌سوخته‌ی دیگر، "خانم توانا"، در نهایت به او دل می‌باخت.

این یک روایت کاملن بی‌ربط است. وقتی که خداداد عزیزی هنوز بازی‌کن تیم فتح تهران بود و آهی نداشت که با ناله‌ی احتمالی سودا کند، در مصاحبه با مجله‌ی "طنز و کاریکاتور" گفته بود که حتا اگر یک زمانی پول داشته باشد، پیکان را به بنز ترجیح می‌دهد. البته می‌دانید که؛ چند سال بعدتر، همای سعادت روی یک جای خداداد نشست و او ثروت‌مند شد و اولین کارش خرید یک دست‌گاه بنز بود.

جمله‌ی قصار: آدم هیچ‌وقت فکر نمی‌کند زمانی ممکن است در جای‌گاهی قرار بگیرد که امروز از آن انتقاد می‌کند!

اما جالب است که شخصی موسوم به عین.معلم چند سال پیش، جملاتی را با اسانس حرص و نفرت از دهان بیرون می‌داد که مضمون‌ش این بود که "چهارشنبه‌سوری" در حد سریال "آپارتمان" ساخته‌ی اصغر هاشمی‌ست و کلن فرهادی فیلم سینمایی نمی‌تواند بسازد و فیلم سینمایی یعنی "ازدواج به سبک ایرانی"!

حالا جالب‌تر است که همین فرد موسوم پیام تبریکی را در سایت‌ش مرقوم و پست کرده که در آن عکس صد در صد و بیست‌ متری خودش را انداخته و یک عکس سه‌درچهار هم از فرهادی گوشه‌اش سنجاق کرده که یعنی کوچک ِ ما یا همان اصغر ِ ما برنده‌ی اسکار شده است و در هرحال باز زیر فلان ما و فیلم‌های ماست؛ فیلم‌هایی در اندازه‌های "آل" مثلن.

فرهادی در یکی از مصاحبه‌های‌ش حرف جالبی زد؛ این‌که حکومت ایران یک‌دست نیست. بعضی‌ها از موفقیت او خوش‌حال شده‌اند و بعضی ناراحت. و البته خب بیش‌تر و پیش‌تر از حکومت، این جامعه‌ی ایرانی‌ست که یک‌دست نیست. جامعه‌ای که در یک جشن مثلن، نه رقصیدن بلد است و نه شادی کردن. در عوض تا دل‌ت بخواهد همه در کار ایراد گرفتن از گرمی و سردی خانه، خامی و پخته بودن غذا هستند. فقط کافی‌ست یک‌بار در مراسم عروسی شرکت کرده باشید تا متوجه بشوید اساسن در جامعه‌ی ایرانی، چیزی به اسم مهمان تعریف نشده است؛ همه از دم منتقد و ایرادبگیر و غرغرو و صاحب نظر و صاحب حق هستند.

یک لوس‌بازی ژورنالیستی؛ این عروسی فرهادی و اسکار هم که با جدایی نادر از سیمین شکل گرفته، خالی از مهمان بود و در عوض تا دل‌ت بخواهد منتقد و صاحب‌نظر و تحلیل‌گر داشت. اما از همه‌ی این‌ها بدتر، کسانی هستند که در مراسم عروسی، نقش اول بودن عروس و  داماد را نمی‌پذیرند و می‌خواهند با اقسام شیرین‌کاری و دل‌بری نقش اول را بگیرند تا بل‌که بخت‌شان باز بشود.

مثلن فرض کنید سه ساعت مانده به اسکار، همان الف.قادری که ذکرش رفت، در مطلبی خودش را جر داده و به آتش کشیده که به مخاطب حالی کند من در این لحظه در خارج کشور هستم و فیلم "آرتیست" را روی پرده دیدم و تو مخاطب بدبخت، اگر این فیلم روی پرده نبینی، هیچ‌چی از آن حالی‌ت نمی‌شود. و البته طرف آن‌قدر هوش روستایی دارد تا لو ندهد کجای دنیاست؛ تا دوبی یا ترکیه‌ی احتمالی توسط ذهن مخاطب به آمریکا و اروپا حدس زده بشود.

من از "جدایی نادر از سیمین" خوش‌م نمی‌آید. این تنها یک سلیقه‌ی سینمایی‌ست. اما هر چیزی را درباره‌ی این فیلم می‌توانم بپذیرم الا برچسب سیاه‌نمایی را. چیزی که در فیلم می‌بینیم یک های‌لایت از جامعه‌ی ایرانی‌ست. اگر باور ندارید، بنشنید و اتفاقاتی که در حول و حوش حضور این فیلم در مراسم اسکار افتاده را مانیتور کنید و تصویر دقیق‌تری از جامعه‌ی ایرانی را ببینید.

اما تراژدی ایرانی جایی اتفاق می‌افتد که اکثر وقت‌ها کارگردان یک نمایش، خودش تبدیل می‌شود به بازی‌گر همان نمایش؛ دقیقن با همان ضعف‌ها و مشکلات و نقاط کور.

یا همان به قول شاهین نجفی: "دکتر ِ مریض"!

نقطه سر خط.

+ HaMeD ; ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٠